|
ترنم باران هر چی بخوای!!!!!!
|
سلام سلام . باز اومدم با یه چیز با حال و توپ تا با هم بترکونیم. حالا به سوالم جواب بدید : به نظر شما مربع A و B هم رنگن؟؟؟
هم رنگ نیستن نه؟ ولی ....... ..... ... .. . . .. .. .. .. .. .. ..اینو ببین!!
منم اول باورم نشد واسه همین رفتم تو فتوشاپ و همه دو حذف کردم غیر از دو مربع اونوقت بود که دهنم وا موند. شما هم اگه باورتون نمیشه امتحان کنید اونوقت میبینید که دو مربع هم رنگ ان یکی دیگه هم هست که خیلی جالبه . به این تصویر نگاه کنید . بالایی تیره تره . مگه نه؟!!؟!! حالا دستتون رو بین دو طرف بذارین ( وسط دو شکل ) و باز رنگشونو نگاه کنید.هم رنگ میشن . درسته؟؟!!
اگه نفهمیدین چی شد برام بگید تا بیشتر توضیح بدم. منتظر از این بهتر هم باشید . من به نظراتون اهمیت میدم و هر چی خاصتید براتون میذارم ( البته نه هر چیزی رو . خودتون که میدونید چی میگم!!) [ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 17:38 ] [ reihaneh ]
[ ]
4تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
پاسخ: اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
جواب: اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
جواب: Nunu؟ نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید!!! راستشو بگینا . چند تا شو درست جواب دادید؟؟؟؟خدا وکیلی؟! [ شنبه 10 دی1390 ] [ 20:20 ] [ reihaneh ]
[ ]
. اینا خطای دید ما رو نشون میدن ..... خیلی باحاله از دستش ندید!!!! اگه هم خوشتون اومد حتما حتما برام نظر بذارید من منتظرم به پاهای این دو نفر توجه کنید متوجه خطای دید می شوید !
خطوط زیر کاملا موازی همدیگر هستند
تصویر زیر یک جسم است یا ۲ جسم؟
به نقطه وسط خیره شوید و سرتان را جلو و عقب ببرید چرخها به حرکت در میایند !!!
مربع های تاب برداشته ! امـا هیـچ خط منــحنی در تصویر زیر وجود ندارد! میتوانید با خط کش امتحان کنید
چرخ دنده های دوار! چـشمـانـتان را به روی تصویر حرکت داده تا چرخ دنده ها به حرکت درآیند !!!
بازم اگه خوشتون اومد میذارم . واسم بگید که چه جوری بود خودم که خیلی خوشم اومد شما چه طور؟!
[ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ 19:12 ] [ reihaneh ]
[ ]
این یکی رو از دست ندید ...... مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم [ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 19:29 ] [ reihaneh ]
[ ]
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد! در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید … با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان [ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 19:10 ] [ reihaneh ]
[ ]
.. روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: [ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 19:7 ] [ reihaneh ]
[ ]
- روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه، عجب کار مشکلی!!»، «اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا «هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده!» با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند. جمعیت هنوز ادامه می داد: «خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمی شه!» و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه ای بود که به نوک رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟ [ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 19:4 ] [ reihaneh ]
[ ]
سلام .....من باز اومدم تا بقیه ی کارامو که گفته بودید بذارم .... امیدوارم خوشتون بیاد
(راستی قسمت پایین امکانات وب لطیفه گذاشتم ..بخونید . )
من اومدم چوب دکتری رو برداشت کنار هم گذاشتم و بعد با چسب کاغذی پشتشو چسبوندم . بعد هم که با گواش روش نقاشی کشیدم . میبینید بعضیاشون برق میزنن مال روغن جلاست و کمی هم اکلید که چاشنیش کردم . به زودی با طرح های بیشتر یشتون میام البته به شرطی که نظر بذارید.. فعلا با بای تا بعد ......... [ جمعه 27 آبان1390 ] [ 19:13 ] [ reihaneh ]
[ ]
[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 19:17 ] [ reihaneh ]
[ ]
این تابلو رنگ روغن کار خودمه .ببخشید اگه کجه. نشد صافش کنم اگه خوشتون اومد تونظرات بگین تا تابلم های دیگمو هم بذازم
کیه کیه .....منم . باز اومدم از نظراتون ممنون اینا چند تا کار دیگمه امیدوارم خوشتون بیاد!
این یکی رو رو ی چوب کشیدم اگه خواستین جزئیاتشو براتون میذارم مدل های خیلی زیادی مثل این دارم اگه خواستید بگید تا براتون بذارم خواستید بازم میذارم [ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 18:41 ] [ reihaneh ]
[ ]
این شعر رو از سایت دیگه ای گرفتم ول خودم حال کردم خیلی باحاله حسنی نگو جوون بگو ادامش رو در ادامه ی مطلب گذاشتم ادامه مطلب [ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 15:5 ] [ reihaneh ]
[ ]
وزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. [ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 0:23 ] [ reihaneh ]
[ ]
یا میدانید یک انسان ۸ ثانیه بعد از قطع گردن هنوز به هوش است. [ سه شنبه 17 آبان1390 ] [ 14:46 ] [ reihaneh ]
[ ]
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست.بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست. [ سه شنبه 17 آبان1390 ] [ 14:43 ] [ reihaneh ]
[ ]
[ سه شنبه 17 آبان1390 ] [ 14:9 ] [ reihaneh ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |